تبليغاتX
زنانه های مارمالاد و مارسالاد
I'm Not A Girl, Not Yet A Woman
 سلام خدای فرنی خور!
چقدر دلم میخواست دیشب یقه خدا رو میگرفتم و بهش میگفتم باشه! تو بردی! مث همیشه! ولی یه بار یه نگاه بنداز به خودت! ببین این همه بردن تو و باختن من چی بهت اضافه کرده به جز یه مشت قرقرهای مزخرف من و هزار تا بد و بیراهی که دلم نمیاد بهت بگم!

باشه! دستم رو شد! تو هم که منتظری مچ متقلبهایی مثل من رو بگیری! ولی خودمونیم! حالت به هم نخورد از این همه موجود پست و عوضی که آفریدی؟

مارسالاد

|+| نوشته شده توسط دو زن در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385  |
 
:)

فکر کردم دیگه این user name و password به ناکجا آباد ختم میشه! ولی باز شد! میخوام از امروز اینجا رو به روز کنم. تنها جایی هست که کسی نمیدونه مارمالاد و مارسالاد کی هستن و واسه چی هستن و حرف حسابشون چیه!

|+| نوشته شده توسط دو زن در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385  |
 زن آتشین مزاج!

ظاهرا در تاریخ بسیاری از کشورهای دیکتاتوری عصر حاضر چهره ای وجود دارد که روزنامه های پرخواننده دوست دارند اورا ((بانوی اژدها)) بنماند.تقریبا همیشه این زن همسر یا قوم و خویش دیکتاتور است.در ویتنام این زن مادام نو زن برادر پرزیدنت دیم بود،در هائیتی میشل دووالیه همسر بیبی داک بود،در فیلیپین ایملدا مارکوس ملکه ی کفش (زنی که بیش از ۵۰۰۰ جفت کفش داشت) بود.

در سرزمینی که مامن اصلی اژدهایان است،دو زن اژدها وجود دارد: یکی مادام چیانگ کای شک و دیگری خانم مائوتسه تونگ. (نخستین زن اژدها در یکی از کارتونهای سال ۱۹۳۰ موسوم به تری و دزد دریایی پدید آمد.او آسیایی بود،پیراهنهای ابریشمی بلند میپوشید و بسیار بدجنس بود)

 در ایران زن اژدها، فرح دیبا سومین همسر شاه نبود،بلکه اشرف بود که دوست داشت خود را از هر یک از همسران شاه به او نزدیک تر بداند.در محافل درباری به او ((سایپا)) لقب داده بودند که در زبان فرانسه حروف نخست عنوان رسمی او ((والا حضرت شاهدخت اشرف پهلوی)) است Son Altesse Imperiale la princesse Ashraf

مردم از اشرف میترسیدند
از او متنفر بودند
عده ای هم او را  ستایش میکردند اما بندرت نادیده اش میگرفتند...

|+| نوشته شده توسط دو زن در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385  |
 نخستين نمايش لباس تحت عنوان "پوشش زنان اسلامي" در همايش «زنان سرزمين من» برگزار شد
؟؟؟
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط دو زن در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385  |
 با او از مرگ نگو!
 

مانیا ۳۲ سال بیشتر ندارد.وقتی ۱۸ سالش بود ازدواج کرد و صاحب فرزندی شد.سالها بعد ازدواج مجدد کرد و از همسرش جدا شد...

در سی و دو سالگی صاحب پسر ۱۴ ساله ایست و ۴ سال پیش در یکی از مطرح ترین فیلمهای عباس کیارستمی،فیلم ده ایفاگر نقش محوری بود.بعد از آن فیلم بیست انگشت( برنده ی جایزه ی بهترین فیلم جشنواره ی ونیز) را ساخت.مدتی قبل مبتلا به بیماری سرطان (نوع آن را نمیدانم) شد و با تشویق کیارستمی مشغول تهیه ی فیلمی با عنوان ده به اضافه ی چهار است.

با شروع مراحل شیمی درمانی برای خلاصی از زجر دیدن ریزش موها،سرش را کاملا تراشید...

حالا زیر روسری عرقچین سفید رنگی بر سر میگذارد.همچنان خوش پوش و شیک است...میگوید:من دروغ را ستایش میکنم.دکتر اولی که مرا جراحی کرد شاید جاهایی خطا کرد ولی چون تمام مدت به من دروغ گفت دوستش دارم و هنوز هم میبینمش.گاهی اوقات واقعیت بی نهایت بی رحم،سنگین و دردناک است...

به گفته ی خودش بارها پرونده ی پزشکی اش را گم کرده است و هنوز نمیداند طبق نظر دکترها تا چه زمانی زنده است اما همچنان شور زندگی دارد و با عطش بی پایان از هنر هفتم  تمنای بقا میکند...

پی نوشت: چیز دیگری میخواستم بگویم...مهم نیست! دیدن اشتیاقی از این دست برای زندگی بیشتر، چیزی در قلبم را به هیجان وا می دارد...

|+| نوشته شده توسط دو زن در یکشنبه هشتم مرداد 1385  |
 
تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتویاتش عوض شده بود و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود کار بیخ پیدا کرده بود. این طور بود که هر کس به تناسب امکانات و ذائقه شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطلبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تغییراتش، گاه از چادر بود تا مینی ژوپ. میخواست در همه تصمیم ها شریک باشد اما همه مسئولیت ها را از مردش میخواست. میخواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه زنانه اش به میدان می آمد. مینی ژوپ میپوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما اگر کسی به اون چیزی میگفت، از بی چشم و رویی مردم شکایت میکرد.از زندگی زناشویی ناراضی بود ولی نه شهامت جدا شدن داشت و نه خیانت.
|+| نوشته شده توسط دو زن در شنبه هفتم مرداد 1385  |
 
تک گویی میکنم.بی خانه ام...آواره ام!خانه را با همخانه تقسیم کرده ام...

تا کجا مجاز به دیوانگیم؟سفتی و سختی این حصارها تا کجاست؟انعطافش چقدر است؟

من بی خانمانی ام را دوست دارم...

-م-

|+| نوشته شده توسط دو زن در پنجشنبه پنجم مرداد 1385  |
 حالا من یه چیزی گفتم تو درگیر نشو...

درگیر یک انتخابیم.انتخاب بد یا بدتر؟خوب یا خوبتر؟کدام یک ماندگار تر است؟سفیدی برف یا سیاهی زغال؟دنیای رنگارنگمان را با چه رنگی تک رنگ کنیم؟آبی؟سفید؟سرخ؟سیاه یا خاکستری؟

((دیوونه کیه؟عاقل کیه؟جونور کامل کیه؟واسطه نیار،به عزتت خمارم.حوصله ی هیچکسیو ندارم...))

این روزها دیگه هیچکسی حوصله ی هیچکسیو نداره!اگه کسی توی وبلاگش از عشق بنویسه یه بچه ی نق نقوی مسخره است!اگه کسی از دردلش بگه ، هر چهارتا کلمه یکی از بوسه بگه همه بهش میخندن!تب روشنفکریه یا افه ی بی نیازی؟آخه کجاش مسخره است؟کجای حرف عشق زدن مسخره است؟ یه روز تب انرژی هسته ای داشتیم امروز تب حزب الله،لابد فردا تب دمشق و پس فردا تب حمله به ایران!ما مبتلا به غمیم.ما مستعدیم...خوش به حال ما که دنیای تک رنگمان را هیچ رنگ جدیدی نمیزنیم!ما اصلیم به رنگهای قدیمی...گفتم ما مستعدیم؟آره!ما مستعدیم همه چیزو به روز بدونیم!همه سیاست بلدیم و برای هر سردلی که سنگین میشه عرق نعنا و نبات داغ تجوزی میکنیم...ما بلدیم!ما میتونیم...ما میتونیم از اینجا تا آخرین لحظه ی دنیا هرچی غم بیاریم مهمون خونه های دلمون کنیم و بهانه بیاریم امان از این ملاها که غمو بار ما کردند!

((تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه))

-مارمالاد

|+| نوشته شده توسط دو زن در چهارشنبه چهارم مرداد 1385  |
 ایرانی!
مهمانی سردی بود.جشن نامزدی!

همبازیهای دوران کودکیم هرکدام خانمی شده اند.یکی علاوه بر همسر فرزندی هم دارد و دیگری امشب نامزدی اش است.چندتای دیگر هم در صف ازدواجند و تنها این میان من هستم یا ابروهایی برداشته و موهایی شرابی شده آن هم قبل از تاهل و ثبت ازدواج!.داماد که می آید همه چادر بر سر می اندازند و من هم به تبعیت مانتو و روسری میپوشم...هرچند پسر بی نوا جز به عروس زیبایش  به کس دیگری نگاه نمیکند...

داماد که رفت چند نفری روی میز ها ضرب گرفتند و عروس خجالتی با نگرانی به مادرش نگاه میکند و کمی به نشانه ی رقص دستی تکان میدهد و در حلقه ی دوستانش آرام می ماند.بر خلاف اخلاق همیشگیم از همان دور کارناوال سکوت را تماشا میکنم، بیب بیب صدای اس ام اس!مارسالاد پیغامی فرستاده که نا خود آگاه خنده ی بلندی میکنم.مادرم با تعجب نگاه میکند و میگوید: به جشن پر از زهدشان میخندی؟!.چیزی نمیگویم!پیغامش کمی خصوصی بود!

رقصیدن حرام است،موسقی حرام است! در حالی که به طور غریزی هر فردی به این هنرها گرایش دارد...و هیچ دلیل واضحی برای حرام بودنشان نیست.دلم برای دخترکان شاد دوران کودکیم تنگ می شود..برای عروسی بازیهای دوران کودکیمان!قرار ما این همه سکوت نبود!

کاش می پرسیدم شما مسلمان هستید یا عرب وهابی؟!

-مارمالاد-

|+| نوشته شده توسط دو زن در جمعه سی ام تیر 1385  |
 نه زنگی زنگ،نه رومی روم

به عقیده ی من اصول و روش خاص انجام اعمال مختلف، تعریف کننده ی آن اعمالند.نماز خواندن و عبادت کردن خداوند توسط زنها، به شیوه ی مسلمانها و طبق دستور صریح قرآن ملزم به رعایت حجاب کامل( پوشاندن سر به جز گردی صورت و همچنین پوشاندن بدن به جز مچ دست و پا تا انگشتان).درست یا غلط این شیوه ی عبادت زنان مسلمان است.چیزیست که صریحا از نقدها و چالشها خود را به دور میکند و صراحتا عنوان میکند اگر دین را قبول کردی دستوراتش را بدون سوال قبول کن.طبق گفته های قرآن در قبول دین اجباری نیست...اجبار در انجام تمامی دستورات بعد از پذیرش است.

این عکس خانمی را نشان میدهد که صف نماز جماعت بدون حجاب مشغول نماز خواندن است!درست به شیوه ی مسلمانها!به شیوه ی مسلمانها و با نقض صریح دستور اسلام!

به شخصه انقدر در دستورات دین اسلام تضاد و ناهمگونی دیدم که خود را به هیچ عنوان مسلمان نمیدانم اما این باعث نمیشود از سیرکهایی که عنوان شکستن خط قرمز به خود میدهند خنده ام نگیرد! این مثل این میماند که شما متن فارسی کتابی را بخواهید از چپ به راست بخوانید!

عبادت خالق بی همتای هستی کاری بسیار لذت بخش است و من هم مثل این خانوم فکر نمیکنم حقیقتا نیاز به آداب و ترتیبی داشته باشد و میشود هر چی میخواهد دل تنگ بگویی، اما نه این گونه...نه اینگونه سرگردان که نه از رومیها بودن و نه از زنگیها بودن است...قبول داشتن نصفه نیمه ی دین یعنی از اساس دین را رد کردن.به خصوص دین اسلام که ادعای کامل بودن را  دارد!پس رد کردن صریح ترین دستورش به معنی رد کل دین است چون جزئیات مطلوب آن تاثیری بر احکام نامنصفانه اش ندارد. 

-مارمالاد-

|+| نوشته شده توسط دو زن در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385  |
 
 
بالا